مدت هاست که حتی سری هم به وبلاگم نزدم
فقط برای پیداکردن مقاله میام نت و به کل فراموش کرده بودم که این جا هم یاداشت هایی دارم.
مدتی است که ترجیح می دم یا مطلبی ننویسم یا نوشته هام رو به دست برگه های دفتر خاطراتم بسپرم و یا در دلم نگه دارم
مدت هاست که فکر می کنم چقدر عوض شدم، مطمئن نیستم طاقت تحمل راضیه ی ٢ ٣ سال پیش را حتی برای لحظه ای داشته باشم.
تغییر دانشگاه، مقطع تحصیلی، آدم هایی که در روز باهاشون سر و کار دارم و حتی تغییر محل زندگی به کمرنگ تر شدن راضیه ی سابق کمک می کنه.
نمی دونم خوبه یا بد، هنوز نظری راجع بهش ندارم اما امیدوار به خوب بودنشم.
تنها حس مشترکم با قبل بی علاقگی به بزرگ شدنمه که همیشه ازش متنفر بودم و همیشه دوست داشتم روزهای شیرین زندگیم تا ابد ادامه دار باشه و یا دوست نداشتم شرایطم تغییر کنه، همیشه هم تغییر کرده و من از تغییرش راضی بودم حالا هم نفهمیدم بالاخره چی می خوام و چی می نویسم !
نظرات ()مدتی است که عجیب به فکر رفتنم. خیلی فکر کردم و به ای نتیجه رسیدم که رفتن بهتر از ماندن است در شرایط فعلی، برای دکترا می خوام برم یه کشور دیگه و منتظرم که این یک سال و اندی کارشناسی ارشدم بگذره.
نمی دونم چقدر توان زندگیدر غربت را داشته باشم، نمی دونم می توم دور از خونوادم زندگی کنم یانه، حتی نمی دونم تا یک سال دیگه برای رفتن هنوز هم مصمم یا نه.حال و هوای کودکی را دوست داشتم نوجوانی را یا تمام شور و شرهایش و جوانی را که از پی آمد بدون آنکه بخواهم.
همیشه دلم می خواست برای کشورم مفید باشم و هیشه دلم می خواست همه از من به نیکی یاد کنم، خیلی بیشتر از سنم تجربه کردم و خیلی بیشتر تلاش و واقعا نمی دونم الان می شه هنوز به مفید بودن برای کشور امید داشت یا نه ولی من جزو اون دسته ای هستم که می گن همیشه باید تلاش کرد. البته با توجه به رشتم قاعدتا باید جزو اون دسته ای هم که انرژی هسته ای را حق مسلم این کشور و ملت می دونن باشم، شایدم هستم ولی ...
ولی فکر می کنم خیلی چیز ها دیگه هم جزو حق مسلم ماست که از اون ها محرومیم خیلی چیزها که مطمئنم تمام کسانی که این مطلب رو می خونند به آن ها واقفند.
من اصلا سیاسی نیستم ولی...
نظرات ()مدت هاست که ننوشتم، مدت ها بود که به هیچ وبلاگی سر نزده بودم. سرم بیش از اندازه شلوغه و گاهی فرصت مرور هیچ خاطره ای هم دست نمی ده.
از روزی که دانشجوی این دانشگاه جدید شدم دارم سعی می کنم باهاش کنار بیام اما امشب وقتی برای یک فعالیت کاری اومدم اینترنت و اتفاقی سری به وبلاگ هم کلاسی های سابقم زدم انگار یه بقض عجیبی راه نفسم و بست، چقدر دور و بی خبرم ازشون.انگار دلم برای دانشگاه برای بچه ها برای .................برای تمام سال های گذشته تنگ شد.
امشب دلتنگم به چندین دلیل کم رنگ و پررنگ و پیش خودم می گم خوبه سرم اونقدر شلوغه که اصلا وقت ندارم زیاد فکر کنم، شایدم یک دلتنگی دیگه دارم شایدم .............
خوبه وبلاگی هست که بشه با دوست های همیشه و هم کلاسی های سابق درد و دل کرد.
نظرات ()می خوام فکر کنم همه چیز سر جاشه.
پس به رسم هر سال، سال نو مبارک.
نظرات ()باز هم بیست و یکمین روز آذر ماه رسید و برای بیست و سومین بار متولد شدم.
ممنونم از همه ی اونایی که مثل هر سال به من لطف داشتند و به هر طریق ممکن بهم تبریک گفتند.(جدا اصلا توقع نداشتم بعضی از این بعضی ها یادشون باشه که تولدمه)
از سلامی ها ممنونم به خاطر جشن تولدی که برام گرفتن و بیشتر از اون برای لحظات قشنگی که باهاشون داشتم و دارم.
از بزرگ شدن خوشم نمیاد ولی گریزی نیست.
حتی از ....... و ........ اینم ممنونم (واقعا هر چقدر فکر کردم دیدم نمی شه ....... و پر کنم پس ببخشیدم.)
نظرات ()هنوز امید را در کوچه های خاطراتم با تو، در صدای خنده هایمان و در قدم زدن هایمان جستجو می کنم و دائم یک سوال:((چرا هیچ کس جای تو را نمی گیرد!؟)) در ذهنم در نوسان است.
این روزها (مخصوصا اگر باران بگیرد) دلم برای با تو بودن تنگتر می شود و قلبم در تنفس هوای خیس پارک دارد از جا کنده می شود، تو می دانی کدام پارک را می گویم، نه؟یاد تو دیگر رهایم نمی کند حتی اگر تمام توانم را به کار برم.هنوز هم وقتی از دیگران ناراحتم عصبانیتم دامن تو را می گیرد و تو چه صبور...هنوز هم هر شب از خدا می پرسم که چرا...(حتی اگر معتقدم که فراموشم کرده است.)هنوز هم در اشک هایم چشمان تو را می بینم و هر بار که از آن خیابان رد شوم... تو می دانی کدام خیابان را می گویم نه؟هیچ می دانی هنوز هم منتظر آن روزم و تو می دانی کدام روز را می گویم، نه؟
مسوولیتم را می خواهم به باد بسپارم، نمی شود.(آخه من مسوول گلمم)
دلتنگی هایم را می خواهم به نگاه مهربانی بسپارم، نمی شود.
تو می دانی چرا؟
تو برای خوبیهایت دلیلی داشتی که من برای دلتنگیم داشته باشم؟
هنوز هم همه از من می پرسند که چرا دوستتت دارم، تو میدانی چرا، نه؟
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()امشب فهمیدم دلم چقدر برای بچه ها تنگ شده بوده و خبر نداشتم،مطمئنم از حالا به بعد
بیشترم تنگ میشه.
امشب افطاری دانشگاه مثل سال اول و دوم و ...
و من امشب مثل تمام روزهای هفته های تازه گذشته دلتنگ بودم و حتی بیش از روزهای پیش.
دلم برای دیدن و خندیدن همه تنگ شده بود.
تا رسیدم خونه یه نفر این اس ام اس و داد:((تموم شد!کلا!سال اولی ها جای ما رو گرفتن.
دلم برای تک تکتون تنگ می شه...عجب می گذرد.))
مطمئنم امشب خیلی ها این و خوندن و من می خوام همین جا به اونایی از اون خیلی ها
که وبلاگم و می خونن بگم که چقدر دوستشون دارم و همیشه به یادشونم.
باز هم دلشوره دارم و نگرانم، راستی هیچ خبر داری که شد یک سال؟!
مطمئنم که خبر داری و لا اقل فکر می کنم به این یه چیز کمی فکر می کنی.
مهم نیست حتی اگر به اینم فکر نکنی.
نظرات ()یه مدتیه همش به خودم می گم یعنی تو فکرم می کنی؟!
چرا اونجوری نگاه می کنی؟آره با خودتم ، بیخود خودت و لوس نکن دیگه گذشت اون زمون ها که...
-ای بابا غر نزن دیگه خستم کردی خسته.
یه قول بده یه کم فکر کن فقط یه کم، باشه؟
نظرات ()